شکافِ معرفتی در نیمکتِ تیم ملی

چرا جامعه دیگر «توجیه» را نمی‌پذیرد؟

عملکرد تیم ملی فوتبال ایران در جام جهانی ۲۰۲۶، را تنها یک ناکامیِ ورزشی نمی‌توان قلمداد کرد؛ بلکه تجلیِ عریانِ نبود « اخلاقِ حرفه‌ای» و «شکافِ معرفتی» در ساختارِ کادر فنی است. آنچه شاهدیم، فراتر از عدمِ موفقیت در مستطیل سبز، نشانه‌ یک «بحرانِ رفتار حرفه‌ای» است؛ بحرانی که از فروپاشیِ «فرهنگِ پاسخ‌گویی» و غلبه‌ «پارادایمِ توجیه‌گری» الهام می‌گیرد.
جام جهانی برای جامعه‌ توسعه‌خواه ایران، صرفاً یک رویداد ورزشی نیست؛ بلکه نوعی کلاسِ آموزشیِ بزرگ است که از طریقِ یادگیریِ مشاهده‌ای، سطحِ معلومات، حساسیت و انتظاراتِ عمومی را ارتقا می‌دهد. مخاطبِ امروز، با تماشای مسابقات متعدد، تحلیل‌های فنی و برنامه‌های تخصصی، دیگر فقط یک تماشاگرِ احساسی نیست؛ بلکه بخشی از آن اجتماع، آگاه‌تر شده و به تعبیری «با مغز عاشق فوتبال می‌شوند». آنان پیوند عاطفی خود با تیم ملی را نه در نفیِ عقل، بلکه در امتدادِ فهم، مقایسه و تحلیل بازسازی می‌کنند. از همین رو، درک آنان از «موفقیت» نیز دگرگون شده است. موفقیت برای این گروه، با پیروی از کارشناسان خبره فقط در بردنِ یک مسابقه یا صعودِ صِرف خلاصه نمی‌شود؛ بلکه در کیفیتِ بازی، انسجامِ تیمی، قابلیتِ فنی، صداقت و شجاعت مربیان و تواناییِ توضیحِ مستدلِ عملکرد معنا پیدا می‌کند.
از سوی دیگر، مخاطبِ امروز فوتبال از طریق مشاهده‌ رفتار مربیان و ورزشکاران سایر کشورها، در حال انجامِ نوعی «تحلیلِ تطبیقی» است. علاقه‌مندان فوتبال در رویدادهای جهانی مشاهده می‌کنند که در فوتبالِ سطح اولِ جهان، «پذیرشِ مسئولیت» و «عذرخواهیِ رسمی» پس از ناکامی، به‌تدریج در حال تبدیل به یک هنجارِ نهادینه و نشانه‌ای از بلوغِ سازمانی است. بنابراین، تضادِ میانِ «رفتارِ استانداردشده‌ جهانی» و «کنشِ توجیه‌گرایانه‌ مربیان تیم ملی» شکافِ میانِ «واقعیتِ حرفه‌ای» و «رویکردِ بومی» را عیان می‌سازد. این شکاف سبب می‌شود مخاطب، بیش از گذشته، تفاوتِ میانِ «تحلیلِ علمی و عمیق» با «بازی با کلمات» و نیز تمایز میانِ «ارزیابیِ واقعی» و «دستاوردسازیِ کاذب» را بازشناسد.
یکی از ریشه‌های این بحران، «ناهم‌افقیِ فکری و دانشی» کادر فنی با وضعیت روز فوتبالِ جهان است. مربیان تیم ملی در بسیاری از لحظات، در چنبره‌ روش‌های مربیگریِ سنتی و فضای قالبِ فوتبال ایران گرفتار شده؛ این عدمِ انطباقِ با گفتمان جهانی، به‌تدریج به نوعی «بخشی‌نگری» و «تحلیل‌بافیِ سطحی» منجر می‌شود؛ زیرا هنگامی که ابزارهای تحلیلِ فنی، به‌روز، منسجم و واقع‌گرا نباشد، خروجیِ نهایی نه «شناساییِ ریشه‌های ناکامی» بلکه صرفاً «توجیهِ عللِ عدمِ موفقیت» خواهد بود. در همین نقطه است که مسئله‌ای مهم‌تر رخ می‌نماید: بخشی از ادله و توضیحاتِ کادر فنی، نه با زبانِ علمیِ معتبرِ دانشگاهی قابلِ دفاع است و نه اهالیِ تجربی و حرفه‌ایِ فوتبال آن را تأیید می‌کنند. به بیان دیگر، ما با نوعی «عاِلم‌نمایی» مواجهیم؛ وضعیتی که در آن، به جای اتکا به استدلالِ دقیق، شواهدِ قابل‌سنجش و تحلیلِ حرفه‌ای، مجموعه‌ای از واژگانِ پر طمطراق، اصطلاحاتِ ظاهراً تخصصی و گزاره‌های مبهم به کار گرفته می‌شود تا ضعفِ فنی در پوششِ زبان پنهان شود. این شیوه، نه علم است و نه تجربه؛ بلکه نوعی بازی با واژگان برای تولیدِ ظاهری از دانایی است. در چنین فضایی، واژه‌ها به‌جای آنکه ابزارِ روشن‌سازی باشند، به ابزارِ مه‌آلود کردنِ واقعیت تبدیل می‌شوند. در نتیجه، آنچه به مخاطب عرضه می‌شود نه «تحلیل» بلکه «شبه‌تحلیل» است؛ نه «تبیینِ فنی» بلکه «صورت‌بندیِ زبانیِ توجیه».
این بازیِ زبانی، برای کارشناسان فوتبال و آن بخش از علاقه‌مندانی که «با مغز عاشق فوتبال می‌شوند»، بیش از پیش قابل تشخیص شده است. این گروه‌ها، به دلیل مطالعه و مواجهه‌ مستمر با ادبیاتِ تخصصیِ واقعی در رسانه‌های بین‌المللی و تحلیل‌های مقایسه‌ای، به‌ خوبی درمی‌یابند که تفاوتِ بزرگی میانِ «زبانِ تخصص» و «نمایشِ تخصص» وجود دارد. آنان متوجه می‌شوند که هر استفاده‌ای از اصطلاحاتِ پیچیده، لزوماً نشانه‌ عمقِ دانایی نیست؛ چه‌بسا گاه، پیچیده‌گویی دقیقاً پوششی برای فقدانِ فهمِ روشن باشد. از این‌رو، بخشی از بی‌اعتمادیِ امروزِ افکار عمومی، نه فقط محصولِ نتایجِ ضعیف، بلکه ناشی از نوعی فاصله‌ فزاینده میانِ «ادعای دانایی» و «واقعیتِ عملکرد» است. در تحلیلِ رفتارِ کادر فنی تیم ملی، باید به یک ضعف در «هوشِ ارتباطی» نیز اشاره کرد. در مدیریتِ بحران، «مهارتِ صحبت کردن» به همان اندازه اهمیت دارد که «مهارتِ سکوت». تعدادی از اعضای کادر فنی تیم ملی نشان دادند که نه در «بیانِ مستدلِ حقایق» توانایی دارند و نه در «صبرِ استراتژیک برای سکوت»؛ بلکه در هر دو زمینه، دچار آشفتگی هستند. پرگویی‌های فاقدِ ادله، مصاحبه‌های شتاب‌زده و اظهاراتی که بیش از آنکه روشنگر باشند، تدافعی و پراکنده‌اند، بیانگرِ «فقرِ سوادِ فنیِ ارتباطی» و نیز عدمِ درک از «زمان‌بندیِ پاسخ‌گویی» هستند. این آشفتگیِ کلامی، وقتی با همان عالِم‌نمایی و بازی با واژگان همراه می‌شود، از کادر فنی چهره‌ای می‌سازد که به جای مواجهه‌ صادقانه با مسئله، می‌کوشد با آرایشِ زبانی، ضعف فنی خود را بپوشاند.
این وضعیت، ضمن بی احترامی به مخاطب، یک «پارادوکسِ رهبری» را نیز نشان می‌دهد: چگونه کادر فنی‌ای که خود فاقدِ «جسارتِ اخلاقی» برای پذیرشِ اشتباه است، می‌تواند «فرهنگِ صداقت» و «مسئولیت‌پذیری» را در بازیکنانِ تیم ترویج کند؟ از آنجا که رهبری در ورزش، یک «کنشِ الگومحور» است، رفتارِ کادر فنی صرفاً یک واکنشِ فردی نیست، بلکه حاملِ پیامِ تربیتی برای تمامِ بدنه‌ تیم است. اگر کادر فنی در برابرِ وعده‌ صعودِ محقق‌نشده، به‌جای پذیرشِ مسئولیت، به «فرافکنیِ تقصیر»، «بهانه‌تراشی» و «ساختنِ روایت‌های خودتوجیه‌گر» روی آورد، عملاً در حالِ آموزشِ بی‌مسئولیتی به بازیکنان است. کادری که شهامتِ اعتراف به خطا را ندارد، هرگز نمی‌تواند «فرهنگِ پاسخ‌گویی» را در بطنِ تیمِ خود پرورش دهد.
تیم ملی فوتبال ایران، به مثابه‌ یک «سرمایه‌ی ملی»، نیازمندِ گذار از مدیریتِ شخصی‌محورِ مبتنی بر «توجیه» به سمتِ مدیریتِ «تخصص‌محور و مسئولیت‌پذیر» است. جامعه‌ ایران، که اکنون با استانداردهای جهانیِ مدیریتِ ورزشی آشناتر شده، دیگر «دستگاهِ فریبنده‌ توجیه‌ساز» را به‌سادگی نمی‌پذیرد. به‌ ویژه آن بخش از علاقه‌مندانی که با نوعی «عاشقیِ عقلانی» فوتبال را دنبال می‌کنند، از سطحِ نتیجه عبور کرده‌اند و اکنون در پیِ فهمِ کیفیتِ تصمیم، صداقتِ روایت و اعتبارِ استدلال‌اند. از این منظر، اصلاحِ ساختار تیم ملی تنها با تغییرِ چند تاکتیک یا جابه‌جاییِ چند مهره حاصل نمی‌شود؛ بلکه مستلزمِ کنار گذاشتنِ این چرخه‌ ناکارآمد و جایگزینیِ آن با متخصصانی است که اخلاقِ حرفه‌ای را در «شهامتِ عذرخواهی»، «تعهد به هدف»، «فروتنی در برابرِ خطا» و «صداقت در تحلیل» می‌بینند. بدونِ این جراحیِ ساختاری، تکرارِ این چرخه نه‌تنها مانعِ پیشرفتِ فنی خواهد شد، بلکه به فرسایشِ اعتمادِ عمومی و آسیبِ پرستیژِ فوتبالِ ایران در عرصه‌ بین‌المللی خواهد انجامید.

https://vvarzesh.ir/?p=18865

دیدگاه خود را بنویسید