ورزش کشور با تصمیم درست، مسئولیتپذیری، برنامهریزی و نتیجه بزرگ میشود
بعضی حکایتها آنقدر سادهاند که در نگاه اول فقط لبخند بر لب میآورند؛ اما اگر کمی عمیقتر به آنها نگاه کنیم، میبینیم که پشت همان طنز ساده، حقیقتی تلخ پنهان شده است.
حکایت سلطان محمود غزنوی و آن درِ ورودی کاخ از همین جنس است؛ حکایتی درباره قدرت، اطرافیان قدرت و آدمهایی که گاهی به جای گفتن حقیقت، در ورزش آن چیزی را میگویند که شنیدنش برای صاحب قدرت خوشایندتر است. در ادبیات عامه نیز جملهای معروف شکل گرفته است:
کار خوب است، خدا درست کند
سلطان محمود چه کاره است
طنز ماجرا دقیقاً همینجاست؛ همهچیز ظاهراً در ورزش خوب است، همه مشغول کارند، همه گزارش دارند، همه جلسه دارند، همه برنامه دارند؛ اما وقتی نتیجهای که باید دیده شود وجود ندارد، ناگهان معلوم نیست مسئولیت واقعی بر عهده چه کسی است! اگر این حکایت را به ورزش کشور بیاوریم، پرسشها جدیتر میشوند.
امروز در ورزش ایران دو نهاد مهم، یعنی وزارت ورزش و جوانان و کمیته ملی المپیک، هرکدام جایگاه و مأموریت مشخصی دارند. ارتباط و همکاری این دو نهاد برای پیشرفت ورزش ضروری است؛ اما آنچه باید مورد توجه قرار گیرد، نه تعداد جلسات و سفرها، بلکه میزان اثری است که این مدیریت ها در زندگی ورزشکاران و در سرنوشت ورزش قهرمانی کشور میگذارند.
جلسه لازم است. سفر بینالمللی لازم است.
ارتباط با نهادهای جهانی ورزش لازم است. اما همه اینها وسیلهاند، نه هدف. چرا که هدف، ورزشکار است. هدف، مربی است. هدف، فدراسیون توانمند است. هدف، ساختن نسلی است که بتواند در میدان رقابت جهانی پرچم ایران را بالا ببرد.
اگر مدیری به سفر میرود، باید دستاوردش به کشور بازگردد. اگر جلسهای برگزار میشود، باید تصمیمی از دل آن بیرون بیاید. اگر مأموریتی انجام میشود، باید اثری در ساختار ورزش باقی بگذارد. وگرنه چه تفاوتی میان مدیریت واقعی و مدیریت تشریفاتی وجود خواهد داشت؟
مشکل از جایی آغاز میشود که «حضور» جای «اثرگذاری» را بگیرد؛ وقتی تعداد سفرها مهمتر از نتایج سفرها شود، تعداد جلسات مهمتر از تصمیمات گرفتهشده باشد و گزارش عملکرد، جای خودِ عملکرد را بگیرد. در چنین شرایطی، همان حکایت قدیمی دوباره معنا پیدا میکند:
کار خوب است… اما خدا درستش کند!
این جمله اگرچه طنز است، اما برای مدیریت ورزش میتواند یک هشدار جدی باشد. هیچ مدیری نباید آنقدر در ساختار قدرت گرفتار شود که دیگر صدای ورزشکار را نشنود؛ و هیچ ساختاری نباید آنقدر به تعریف و تمجید عادت کند که نقد را دشمن خود بداند.
ورزش ایران به مدیرانی نیاز دارد که وقتی از اتاق جلسه خارج میشوند، ردپای تصمیمات شان در میدان ورزش دیده شود؛ نه فقط در صفحات گزارشها.
شاید وقت آن رسیده باشد که به جای پرسیدن اینکه «چه کسی به کدام سفر رفت؟»، بپرسیم:
این سفر چه چیزی برای ورزش ایران به ارمغان آورد؟ به جای اینکه بپرسیم «چند جلسه برگزار شد؟»، بپرسیم: کدام مشکل ورزشکار در آن جلسات حل شد؟ و به جای اینکه به تعداد مأموریتها و نشستها افتخار کنیم، یک معیار سادهتر داشته باشیم:
نتیجه چه شد؟ در نهایت، ورزش کشور با تعداد صندلیهای دور میزهای مدیریتی بزرگ نمیشود؛ با تصمیم درست، مسئولیتپذیری، برنامهریزی و نتیجه بزرگ میشود.
حکایت سلطان محمود شاید قرنها پیش گفته شده باشد، اما پیامش هنوز تازه است: قدرت، در ورزش اگر حقیقت را نشنود، دیر یا زود در میان تعریف و تمجید اطرافیان، واقعیت را گم میکند. و ورزش ایران امروز بیش از هر زمان دیگری به مدیرانی نیاز دارد که وقتی از آنان پرسیده میشود «کار چگونه پیش میرود؟»، پاسخ شان نه یک گزارش پرزرقوبرق، بلکه یک جمله ساده و قابل اندازهگیری باشد: این مشکل بود؛ این تصمیم گرفته شد؛ و این هم نتیجهای که به دست آمد.
آن روز دیگر لازم نیست چیزی بگوییم: چرا که آن روز دیگر معلوم است چه کسی مسئول است و چه چیزی را باید درست کند.