وقتی بینظمی مدیریتی، نیروهای کاربلد را فراری میدهد!
گاهی وقتی یک نیروی خوب از یک مجموعه جدا میشود، اولین برداشتی که شکل میگیرد این است که حتما جای بهتری پیدا کرده یا پیشنهاد مالی بهتری داشته است. اما همیشه این طور نیست. گاهی یک نیروی توانمند فقط به این دلیل میرود که دیگر نمیتواند با شرایطی که در محیط کارش به وجود آمده، ادامه بدهد. شرایطی که شاید در ظاهر خیلی جدی به نظر نرسند، اما وقتی هر روز تکرار شوند، به مرور انگیزه و علاقه فرد را از بین میبرند.
یکی از این شرایط زمانی به وجود میآید که جایگاه مدیر در یک مجموعه به اندازه کافی مشخص نباشد. مدیریت فقط این نیست که یک نفر عنوان مدیر را داشته باشد؛ مدیر باید در زمان لازم تصمیم بگیرد و مسئولیت تصمیمش را هم قبول کند. طبیعی است که یک مدیر خوب از دیگران نظر بخواهد، با کارکنان مشورت کند و بخشی از کارها را به افراد بسپارد، اما در نهایت باید مشخص باشد که تصمیم نهایی با چه کسی است.
وقتی این موضوع روشن نباشد، کم کم افراد دیگری هم وارد تصمیم گیری میشوند. یکی برای دیگری تعیین تکلیف میکند، فردی خارج از مسئولیت خودش دستور میدهد و گاهی چند تصمیم متفاوت درباره یک موضوع گرفته میشود. در چنین شرایطی، کارکنان نمیدانند باید به کدام تصمیم عمل کنند و اگر مشکلی پیش آمد، چه کسی مسئول آن است. شاید در ابتدا این اتفاقات کوچک به نظر برسند، اما ادامه پیدا کردنشان میتواند فضای یک مجموعه را کاملا تحت تاثیر قرار دهد. به نظر یکی از سختترین شرایط برای یک نیروی متخصص این است که مسئولیت داشته باشد، اما اختیار مشخصی برای انجام مسئولیتش نداشته باشد؛ یا هر روز با تصمیم و دستور جدیدی رو به رو شود که با تصمیم قبلی تفاوت دارد. کسی که برای کارش تخصص و تجربه دارد، دوست دارد بداند چارچوب کار چیست و بتواند در همان چارچوب درست و حرفهای عمل کند. اگر این امکان از او گرفته شود، طبیعی است که بعد از مدتی احساس خستگی و بی انگیزگی کند.
مدیریت قوی به این معنا نیست که مدیر باید همه کارها را خودش انجام دهد یا نظر هیچ کس را نپذیرد. برعکس، مدیر خوب کسی است که نظر دیگران را می شنود و از تجربه و تخصص افراد استفاده میکند، اما در نهایت اجازه نمیدهد مسئولیت ها و اختیارات آنقدر در هم ریخته شود که هرکس برای خودش تصمیم گیرنده باشد. گاهی یک تصمیم روشن و بهموقع، میتواند جلوی ده ها اختلاف و سو تفاهم را بگیرد. از طرف دیگر، وقتی مدیر در برابر دخالت های بیجا یا تصمیم های خارج از چارچوب سکوت میکند، به مرور این تصور به وجود میآید که هرکس میتواند وارد حوزه دیگری شود. در این شرایط، معمولا افراد توانمند بیشتر از بقیه آسیب میبینند؛ چون آنها بیشتر از هر چیزی به نظم، شفافیت و امکان انجام درست کارشان نیاز دارند.
شاید یک نیروی کم تجربه مدت بیشتری با چنین شرایطی کنار بیاید، اما کسی که سال ها برای تخصص و جایگاه حرفه ای خودش تلاش کرده، معمولا انتخاب های بیشتری دارد. او اگر احساس کند محیط کار دیگر اجازه نمیدهد توانایی هایش را به شکل درست به کار بگیرد، ممکن است ترجیح دهد از آن محیط فاصله بگیرد.
مسئله مهم اینجاست که رفتن یک نیروی خوب، فقط رفتن یک نفر نیست. سازمان بخشی از تجربه و دانشی را از دست میدهد که در طول سالها به دست آمده است. گاهی فردی که میرود، چیزهایی درباره مجموعه میداند که هیچ نیروی تازهواردی نمیتواند در مدت کوتاه یاد بگیرد. بنابراین بهتر است قبل از اینکه به فکر جایگزین کردن یک نیروی از دست رفته باشیم، کمی هم به این فکر کنیم که چرا او تصمیم به رفتن گرفته است.
هیچ مدیری قرار نیست همیشه درست تصمیم بگیرد و هیچ سازمانی هم بدون مشکل نیست. تفاوت در این است که یک مدیر چقدر میتواند مشکلات را ببیند، مسئولیت تصمیمهایش را بپذیرد و اجازه ندهد ضعف در مدیریت، به مشکل برای کارکنان تبدیل شود.
گاهی لازم است به جای اینکه از خودمان بپرسیم چرا فلانی رفت؟، سوال دیگری بپرسیم: چه اتفاقی افتاد که فلانی دیگر نخواست بماند؟
شاید همیشه جواب این سوال، حقوق بیشتر یا یک پیشنهاد شغلی بهتر نباشد. گاهی یک نیروی خوب فقط از جایی میرود که دیگر احساس آرامش، احترام، نظم و امکان اثرگذاری در آن ندارد.